سرویس سیاسی سراج24: حاج سید احمد مصطفوی خمینی(ره)، یادگار گرانمایه حضرت امام خمینی(ره) است که با تبعید حضرت امام و خانواده مکرمشان، رسالت حفظ حرمت انقلاب و انتقال پیام نهضت 15 خرداد و گرم نگهداشتن کانون مبارزه، برعهده ایشان نهاده شد. امانتداری در همه مسایل، فراست، زیرکی و هوش سرشار، از ایشان شخصیتی بیبدیل در دوران قبل و بعد از انقلاب ساخته بود که لقب امین امام (ره) و انقلاب را برازنده ایشان میکرد و با خوش فکری و طرح پیشنهادات کارساز در مقاطع حساس چه قبل از انقلاب و چه بعد از آن به عنوان مشاور اول حضرت امام(ره) در امور، همواره مطیع امر مولای خود بود. ایشان سرانجام در شامگاه 25 اسفند 1377 دعوت حق را لبیک گفت و روح بزرگش پس از عمری تلاش خستگی ناپذیر در جوار پدر بزرگوارش، آرام گرفت.
-زندگینامه
سید احمد خمینى(ره) در تاریخ 24 اسفند سال 1324، در دامان بانویى متقى (خانم خدیجه ثقفى) به دنیا آمد. نخستین صدائی که در این عالم شنید آوای ملکوتی اذان بود که از زبان پدر بزرگوارش، «روحالله» در گوش او طنین انداز شد. نامش را احمد برگزیدند و چه نام با مسمائی: قرّةالعین امام و محمودِ همه آنان که دل به خمینی(ره) سپردهاند. هنگامی که او بدنیا آمد، وطن مظلوم و اسلامی، چهارمین سال حکومت خیانتپیشه دومین عامل بیگانه از خاندان منفور پهلوی را میگذرانید. چهار سال پیش از این قوای متجاوز متقفین خاک میهن را اشغال و در یک بازی جدید، محمدرضا پهلوی را بر اریکه سلطنت استبدادی نشاندند.
همسر حضرت امام (ره) از کودکى احمد آقا چنین یاد مى کند: «او پسر خیلى آرام و بى حرفى بود که گاهى من به دخترها مى گفتم: من در عرض ماه به این پسر پنج ـ شش ساله نباید بگویم؛ بکن یا نکن، ولى به شما دخترها که خیلى شیطان هستید، روزى چندبار باید امر و نهى کنم. احمدجان، آرام و سرگرم کار و بازى خود بود.»
«حاج آقا روحالله» در زمان ولادت احمد، نامی پر آوازه در حوزه علمیه قم بود. مجتهد برجستهای که مجلس درس فقه و اصول و فلسفه و عرفان او محفل انس فرهیختگانی چون شهید مطهری و امثال او بود. امام خمینی (ره) در کنار استاد عالیمقامش آیتالله العظمی حائری یزدی (ره) در تأسیس حوزه علمیه قم مشارکتی فعال داشت و بعد از آن نیز برای تحکیم این حوزه و سپردن زمام آن به شخصیت نامداری همچون آیتالله العظمی بروجردی نقشی تعیینکننده داشته است. ایشان اندیشه طرح اصلاح حوزه را به عنوان گامی اساسی برای هدفهای مقدس بعدی انقلاب بزرگ خویش در سر داشت که برای تحقق آن تلاش کرد.
دوران طفولیت سیداحمد خمینی در محیطی گذشت که محفل روحانی خانواده خمینی کبیر(ره) را بحث از چگونگی انجام تکلیف الهی در آن فضای آشفته گرما میبخشید. نیمههای شب زمزمه مناجات ملکوتی پدر و آوای قرآن از زبان آن عارف بالله شنیده میشد و روزها سخن از علم و جهاد بود.سخن از چگونگی نجات مردم مظلوم ایران از یوغ شاهان ستمگر و سخن از کشف اسرار. سخن از رهایی اسلام از زنگار خرافهها و پیرایهها و چگونگی بازیابی مَجد و تمدن اسلامی و خلاصه آن که سخن از مبارزهای دشوار و طولانی در چندین جبهه.
پُر واضح بود که تبعید، حبس و یا شهادت در انتظار اعضای این خاندان معزّز بود که تقدیر الهی رسالت پرچمداری احیاء دین خدا و تحقق آرمان دست نیافته شیعه، یعنی تشکیل حکومت الهی را در عصر حاضر بر عهده آنان نهاده بود و هر یک از اعضای این خانواده مطهّر را سهم و مسئولیتی بود که با آغوش باز پذیرای آن گردیدهبودند.
-15خرداد، سرآغاز تحولی بزرگ در زندگی حاج احمد خمینی(ره)
قیام تاریخی پانزده خرداد سال 42 که در پی دستگیری امام خمینی(ره) در سحرگاه پانزده خرداد اتفاق افتاد، نقطه عطف مبارزات مردم ایران، سرفصل انقلاب اسلامی، سرآغاز هجرت و تحولی بزرگ در زندگانی «حاج احمد خمینی» قهرمان فصلهای آینده نهضت امام خمینی(ره) بود.
در غیاب پدر بزرگوار که دوران حبس و حصر را در تهران میگذرانید، حاج آقا مصطفی فرزند دیگر امام خمینی (ره) که در آن زمان خود از چهرههای فرهیخته وادی علم و جهاد در حوزه علمیه قم بود، ساماندهی امور بیت و دفتر امام (ره) را در قم بر عهده داشت و این موقعیت در آن ایام، خود فرصتی پدید آورد تا احمد در حساسترین مرحله زندگی به خویشتنِ خویش بپردازد.
نطق کوبنده امام و اعلامیه تاریخی او علیه احیای کاپیتولاسیون، ضربهای مهلک بود که تنها با تبعید امام به خارج از مرزهای وطن و قطع تمامی ارتباطهای او با ایران و حوزههای علمیه بود که شاه را خیالبافانه به ادامه دخالتهای آمریکا و تداوم سلطنت خیانتپیشهاش امیدوار میساخت.
حاج احمد آقا در سحرگاه سیزده آبان سال 1343 شاهد محاصره منزل پدر، از سوی صدها کماندوی اعزامی از مرکز و دستگیری رهبر قیام، در حال مناجات و نماز شب بود. حضرت امام (ره) به اهل بیت خویش سفارش میکند که در آن لحظه مداخله نکنند و در برابر آنچه که مقدر الهی است شکیبا باشند، روح خدا خمینی کبیر را، سراسیمه به تهران برده و از آنجا یکسره به نخستین تبعیدگاهش ترکیه میبرند.
رنجهای دوران غربت و تبعید در خاندان خمینی کبیر (ره) آغاز میشود. «آقا مصطفی» در غیاب پدر پاسداری از ارزشهای انقلاب را بر عهده دارد و دیگر اعضای خاندان نیز هر یک رسالت خویش را در این طریق مقدس به خوبی ایفا میکنند.
دیری نمیپاید که فرزند برومند امام، آیتالله حاج آقا مصطفی نیز دستگیر، پس از چندی نزد پدر به تبعیدگاهِ ترکیه و سپس عراق روانه میشود. کارگزاران رژیم شاه گمان میکنند آخرین سنگر را فتح کرده و پروندۀ نهضت را بستهاند، غافل از آنکه خداوند حکیم و قادر، نگاهبان نهضتی است که آن عارف الهی بنیان نهاده است، و این خداست که راه استمرار آن را هموار خواهد کرد.
این ایام آغاز ارتباطهای گسترده حاج احمدآقا با چهرههای برجسته روحانیت و عناصر مبارز و قشرهای دیگر جامعه است. حضور یادگار امام بعد از تبعید پدر و برادر، در منزلی که کانون قیامش لقب دادهاند و حضور تنی چند از محدود یاران وفاداری که هنوز ساواک به شناسایی و بازداشت آنان موفق نشده است، سبب گردیده تا مشعل قیام در این جایگاه شریف خاموش نگردد. این حضورِ مخاطرهآمیز دردسرهای تازهای برای کارگزاران رژیم فراهم آورده و خواب ایادی استعمار را آشفته ساخته است.
رنج شنیدن زخم زبانهای مغرضین و ایادی نفوذی رژیم در حوزه، تلخی دیدن دوروئیها، بیتفاوتیها و از سوی دیگر سنگینی رسالت حفظ حرمت انقلاب کبیرِ امام خمینی(ره)، انتقال پیام نهضت 15 خرداد و گرم نگهداشتن کانون مبارزه، سهمی است که برای حاج احمدآقا تقدیر شده بود. شایسته فرزند امام خمینی (ره) بود که از این امتحان الهی سربلند بیرون آید.
-دیدار با پدر در نجف اشرف
حاج احمدآقا در دوره تبعید امام (ره) در ترکیه موفق به دیدار ایشان نشد، پس از انتشار خبر اقامت پدر در نجف به تکاپو افتاد تا به دیدار او شتابد. خود تصریح کرده است که قصد وى از پذیرفتن دعوت تیم شاهین، خروج از کشور بوده که انتخاب نشد و بعد از آن «بدون گذرنامه به عراق رفت. البته به دلایل امنیتى مقامات ساواک کنترل شدیدى براى طرفداران نهضت امام خمینى (ره) تدارک دیده بودند، پر واضح است براى فرزند رهبر نهضت به مراتب شدیدتر بوده است.
وقتی که در بامداد سیزده آبان سال 43 سپاهیان اعزامی شاه و مأمورین امنیتی، امام خمینی (ره) را برای اعزام به تبعیدگاه میبردند آنچنان سراسیمه و وحشتزده بودند که اجازه ندادند تا حضرت امام (ره) وظایف خطیر حاج احمد را در روزها و سالهای آینده بازگو کند. بدین سبب، حاج احمد از همان روزهای اولیۀ تبعید امام در پی آن بود تا در اولین فرصت به محضر پدر بشتابد و تکلیف را از او بجوید. نخست، راهی به ذهنش خطور کرد که اشاره آنرا از زبان بیتکلف و صمیمی خود او بشنویم :
«آمدم تهران و تیم شاهین دعوتم کرد راستش خواستم به وسیلۀ آن تیم از ایران خارج شوم و بعد برنگردم، ولی انتخاب نشدم و بحق که انتخاب نشدم، چون سایرین بهتر از من بودند. چون در این مسئله [رفتن به خارج] شکست خوردم، آنوقت خودم دست به کار شدم و یواشکی روانه عراق شدم، از راه آبادان...»
ساواک که جسته و گریخته از سفر احتمالی حاج احمد خبردار شده بود، از زیرکیهای او سردرگم گردیده و منتظر آن بود تا از اداره گذرنامه خبر مراجعه او را به قصد عزیمت به عراق در پاسخ به بخشنامه مورخ 1344/8/19، سپهبد نصیری رئیس کل سازمان اطلاعات و امنیت کشور بشنود. در این بخشنامه خیلی محرمانه آمده بود:
به: ریاست شهربانی کل کشور (اداره اطلاعات)
درباره: احمد مصطفوی خمینی، فرزند روحالله
خواهشمند است دستور فرمائید چنانچه نامبرده بالا تقاضای صدور یا تمدید گذرنامه و پروانه خروج نمود قبل از هر گونه اقدام مراتب را به این سازمان اعلام نمایند.
از طرف رئیس سازمان اطلاعات و امنیت کشور
سپهبد نصیری
چندین فقره بخشنامه و دستورالعمل مشابه از رئیس کل ساواک، اداره سوم، اداره نهم و ساواک شهر قم، در همین رابطه در پرونده مبارزاتی حاج احمد خمینی به چشم میخورد که سردرگمی سازمان عریض و طویل امنیتی رژیم شاه را در برابر بیباکی و فراست فرزند برومند امام خمینی(ره) نشان میدهد.
حاج احمد آقا در ایام نخستین اقامت کوتاه مدتش در نجف اشرف (در سالهای 44 و 45) تکمیل معارف دینی را در آنجا پی گرفت و از محضر امام (ره) و برادر ارجمندش کسب فیض کرد، حدود 5 ماه بعد و طبعاً بنا به توصیه حضرت امام (ره)، کانون گرم خانواده را به قصد انجام رسالتش در ایران ترک گفته و مخفیانه راهی وطن شد. در مسیر بازگشت در مرز خسروی بازداشت و به سازمان امنیت آنجا منتقل شد. چنانکه اسناد فوق که تنها چند سند از صدها اسناد مبارزات او در پروندههای ساواک میباشند، نشان میدهند او در بازجوییهایش زیرکانه مأمورین را فریب میداده و هویتش در مرز برای ساواک در این مرتبه شناخته نمیشود و پس از آزادی، از طریق کرمانشاه و همدان راهی قم میگردد.
-زیرکی حاج احمد آقا و درماندگی ساواک
حاج احمدآقا پس از بازگشت از عراق، تلاش خستگیناپذیر خود را در تحصیل علوم دینی، دیدار از خانوادههای زندانیان و تبعیدیان، انتقال پیامها و سفارشهای امام به منسوبین، مبارزین و نمایندگان شرعی امام در ایران و تنظیم امور بیت امام در قم، ادامه داد.
در پایان سال 45 دوباره عازم عراق شد و اینبار مخفیانه از طریق خرمشهر به آن سوی مرز رفت، پس از یک هفته مخفی کاری و طی طریق، خود را به نجف اشرف که قبلهگاه مبارزین گردیده بود، رساند؛ در همین سفر او رسماً به سلک روحانیت درآمد و «عمامه» را که نشانی است بر مسئولیتپذیری و تقدس راه انتخاب شده، بدست مبارک امام خمینی (ره) بر سر نهاد. وی همچنین ضمن فراگیری سفارشها و وصایای مبارزاتی حضرت امام (ره)، از فرصت استفاده کرده و از محضر درس پدر، برادر بزرگوار و دیگر اساتید حوزه نجف بهره گرفت.
حاج احمد آقا لیاقت آنرا یافت تا رابط رهبری انقلاب با مبارزین مسلمان در کانون قیام یعنی ایران اسلامی باشد و از اینرو پس از چندی با رهتوشههایی گرانبها و پیامهای مبارزاتی امام (ره) به ایران رهسپار شد. این بار نیز به هنگام عبور از مرز در روز هشتم تیر ماه سال 1346 دستگیر شد. بخشنامهها و آموزشهای قبلی ساواک سبب شد تا او را در سازمان امنیت قصر شیرین شناسایی و مراتب را به مرکز، به صورت تلگراف رمزی به شرح ذیل گزارش نمایند:
خیلی خیلی فوری
به: کل سوم 316
از: کرمانشاه
تاریخ گزارش: 1346/4/8
«برابر اعلام ساواک قصر شیرین با توجه به شماره 39016/316 – 1345/27/5 آن اداره کل روز جاری احمد مصطفوی همراه عدهای سوقی به ساواک مذکور تحویل و در بازجوئی خود را فرزند آیتالله خمینی معرفی مینماید ضمن اینکه همراه وی مدارکی موجود نیست و اکنون بطور موقت در ساواک قصر شیرین بسر میبرد، خواهشمند است دستور فرمائید نسبت به ترخیص نامبرده نظریه ابلاغ تا اقدام گردد.»
حاج احمدآقا از آن روز چنین یاد مى کرد: «در مراجعت از یکى از سفرهایم از عراق دستگیر شدم. نزدیک به سه ماه، نه شکنجه بود و نه اذیت. در نجف ملبس به لباس روحانیت شدم.»
ساواک بر اساس گزارش هاى خود و کنترل نامه ها از طریق پست در جلسات متعدد به بازجویى از حاج احمدآقا پرداخت که وى با زیرکى خاصى به پرسش ها پاسخ داد. در جواب این سؤال که شیخ نصرالله خلخالى کیست و چرا به او نامه نوشته اى؟ جواب داد:
«کسى که کارهاى نبوده و نیست! کسى که تاکنون هیچ سابقه اى نداشته، چگونه شما مى خواهید او را با سؤال گیج کنید؟ بنده به تمام سؤال هاى جنابعالى پاسخ صحیح دادم و راجع به شیخ نصرالله خلخالى نمى دانم چگونه بنویسم. مرد هفتاد ساله آیا دوست من است! مردى که از پدر من بزرگتر است آیا رفیق من مى تواند باشد. چون احتمال این معنى که پست نامه براى پدر را نمى برد و نامه ممکن است نرسد، از این جهت من نامه هایم را به ایشان مى نویسم تا ایشان به مادر نامه ها را رد کند. من هیچگونه خفایى را مخفى نکردم.»
آزادی از زندان
در بازجوییها هیچ چیز دستگیر ساواک نمیشود و از اینجا است که مسئولین دوایر مختلف ساواک برای پوشاندن ضعفهای خود دچار تناقض در تحلیلها و گزارشها میشوند. چنانکه در قسمتی از گزارش بازجویی مینویسند:
«موضوعات اتهام: اقدام بر ضد امنیت داخلی کشور
گردش کار:
طبق محتویات پرونده و مدارک موجود، نامبرده ضمن مسافرتهای غیر مجاز به عراق و تماس با روحانیون افراطی و مخالف دولت، اخبار و شایعات ناصحیحی را در اختیار متعصبین مذهبی و طرفداران آیتالله خمینی (ره) قرار داده و بدینوسیله افکار و عقاید آنان را علیه دولت تحریک مینموده.»
و در قسمتی دیگر مینویسند:
«نظریه: در تحقیقات معموله شواهد و مدارکی بدست نیامده است که دال بر داشتن فعالیت مضره نامبرده فوق باشد.»
از سوی دیگر رژیم شاه بعد از تبعید امام خمینی (ره) و واقعۀ ترور حسنعلی منصور (نخستوزیر شاه و امضاء کنندۀ لایحه ننگین کاپیتولاسیون) بوسیله هیأتهای مؤتلفه و دستگیری عاملین آن، در تبلیغات داخلی و خارجی خود تمام سعیاش بر آن بود که وضعیت رژیم را با ثبات جلوه داده و اعلام دارد که هیچگونه صدای اعتراض و مخالفتی وجود نداشته و قیام 15 خرداد پایان یافته و اثری از آن و رهبری آن نیست. از اینرو بازداشتِ فرزند برومند امام (ره) که مخفیانه صورت گرفته اما بتدریج خبر آن منتشر شده بود را به صلاح خویش نمیدانست، ضمن آنکه ساواک به وی متذکر شده بود که میتواند تقاضای گذرنامه کرده و برای همیشه، بی سروصدا از ایران خارج شود و در نجف اقامت گزیند.
با انتشار خبر دستگیرى فرزند امام خمینى (ره)، آیت الله سید محسن حکیم طى نامهاى به آیت الله میرزا عبدالله تهرانى (چهل ستونى) خواستار اقدام وى در مورد استخلاص حاج احمدآقا مى شود: «بارى بنا بود از استخلاص آقایان محبوسین اینجانب را مطلع فرمائید. متأسفانه تا امروز از آزادى آنان خبرى نرسیده. نمى دانم سبب تأخیر چیست و شنیده شده است آقازاده آقاى خمینى را نیز زندانى نموده اند. در استخلاص ایشان نیز اهتمام فرموده و از نتیجه مطلعم سازید...»
-جهاد در منزلی که تاریخساز انقلاب شد
برخلاف تصور اولیه ساواک نه تنها فشارها و حبسها باعث فراموشی نام امام (ره) نشد بلکه بعد از تبعید آن حضرت با همۀ مخاطرات، مردم عشقشان را به مرجع و مقتدایشان به هر وسیلهای ابراز داشتند و به خصوص از زمانی که یادگار امام تلاش خود را برای فعال نمودن منزل قم افزایش داد، حتی علناً مجالس تجلیل از امام خمینی(ره) را در آن محل برگزار کردند.
حاج احمد آقا در قم در منزل امام در کنار عموى بزرگوار خویش، آیتالله مرتضى پسندیده، و با کمک شیخ على اکبر اسلامى با برپایى مجالس روضه در ایام عزادارى و مناسبت ها، یاد رهبر دور از وطن را زنده نگاه مى داشت که ساواک براى برهم زدن این کانون تلاش هاى بسیارى نمود.
مراقبت توسط مأموران نفوذى، ممنوعیت تردد به بیت امام و سرانجام غارت کتابخانه به قصد برهم زدن اتحاد و اتفاق مریدان امام خمینى(ره) صورت گرفت. گزارش ذیل که در سال 1346 یعنی اوج خفقان پلیسی و حکومت فاشیستی ساواک میباشد، نمونهای از آن است:
«منبع – 212
تاریخ وقوع – 1346/6/17
تاریخ گزارش: 1346/6/19 – خیلی محرمانه
نظریه رهبر عملیات – در ایام سوگواری اغلب در منزل خمینی مجلس روضهخوانی به وسیله برادرش پسندیده و یا شیخ علی اکبر اسلامی برگزار و عدۀ زیادی از مردم در آن شرکت مینمایند و با توجه به اینکه وعاظ ضمن سخنرانی در خاتمه منابر خود، به بانی مجلس یعنی خمینی دعا نموده و از وی تجلیل فراوان به عمل میآورند. این امر باعث کسب وجهه و محبوبیت بیشتر خمینی میگردد لذا بهتر است در صورت امکان ترتیبی داده شود که برای برگزاری این گونه مجالس در منزل خمینی به نحو غیر مستقیم محدودیتهائی فراهم نمود.»
حاج احمد آقا از این پس با مریدان و طرفداران نهضت امام خمینى ارتباط بیشترى یافت. در جلساتى که مبارزان مسلمان ترتیب مى دادند، او هم از جمله شرکت کنندگان آن بود؛ مبارزانى چون شیخ فضلالله محلاتى، شهید سعیدى، شیخ محمدرضا مهدوى کنى، دکتر باهنر و شیخ جعفر شجونى.
ایشان در تهیه، تکثیر و توزیع اعلامیه هاى حضرت امام خمینى (ره) که از نجف صادر مى شد یا اعلامیه هاى دیگر نقش فعالى داشت. با حساسیتى که ساواک به ایشان داشت میزان هوشمندى و توانایى مخفى کارى وى آشکار مى شد. فعالیت هاى سیاسى ایشان به صورت مخفى بود و کمتر کسى از جزئیات آن اطلاع داشت. او و دوستانش منزلى را اجاره کرده بودند و اعلامیه هاى حضرت امام (ره) را براى تکثیر به این خانه مى بردند. پس از اینکه آنها را آماده مى کردند، ترتیبى مى دادند تا در اسرع وقت در همه شهرهاى کشور بین مبارزان توزیع شود.
سید محمد خاتمى از جمله افراد مرتبط با فعالیتهای مبارزاتی حاج احمد آقا، درباره آن دوران میگوید: «مهمترین مرکز دریافت، تکثیر و توزیع آثار حضرت امام (ره)، اعم از آثار علمى و سیاسى، همین نقطه بود. تمامى اعلامیه هایى که در آن دوران پرخفقان و رنج آور با امضاى «روحانیون مبارز داخل کشور»، «طلاب مبارز»، «جمعى از فضلا» و... منتشر شد، از اینجا سرچشمه مى گرفت و اینهمه کار طاقت فرسایى بود که محور اصلى و نیروبخش آن بدون تردید حاج احمدآقا بود... از جمله اقدامات قابل توجه مرحوم حاج احمدآقا در این دوره، چاپ و تکثیر کتاب خدمت و خیانت روشنفکران تألیف مرحوم جلال آل احمد است.»
-روایت رهبر معظم انقلاب از دوران مبارزاتی حاج احمد آقا
«... بعدها ایشان(حاج احمد آقا) به نجف رفتند و از نجف برگشتند، دستگیر شدند و پس از آزادى در تهران منزل آقاى ثقفى وارد بودند و من هم آن وقت اتفاقاً در تهران بودم، به دیدن ایشان آمدیم و جمعى از دوستان هم در آنجا بودند. پس از آن، ایشان در بعضى از کارها با ما ارتباط پیدا کردند، هم کارهاى مربوط به مبارزه مثل اعلامیه هایى که از نجف آمد که ایشان چند مورد (البته معدود) براى من به مشهد فرستادند، اعلامیه را در لاى جلد کتاب جاسازى مى کرد و کتاب را صحافى مى کرد و یک کتاب براى من مى فرستاد. همچنین ارتباط ما در بعضى زمینه هاى روشنفکرى بود، مثلاً کتاب خدمت و خیانت روشنفکران آل احمد را که تازه درآمده بود و دستگاه اجازه چاپ نمىداد، ایشان تلاش کرد و اقدام کرد (البته به کمک چه کسانى، من درست به یاد ندارم) و براى آنکه از جهات گوناگون، اطمینان پیدا کنند، یک نسخه را براى من فرستاد و من هم نظراتى دادم.»
چگونگى چاپ و تکثیر اعلامیه ها توسط حاج احمد آقا از زبان همسرش
خانم فاطمه طباطبایى، همسر مرحوم حاج احمدآقا، نکات جالب بسیارى از چگونگى چاپ و تکثیر اعلامیه ها یادآور شده، مى گوید: «ایشان هر وقت به خانه مى آمد، آهسته داخل این اتاق مى شد و وقتى هم بیرون مى رفت، در آن را قفل مىکرد. این اتاق پنجرهاى داشت که اگر من مى خواستم مى توانستم از طریق آن، داخل اتاق را ببینم. اما احمد سفارش کرده بود که من نگاه نکنم. حس کنجکاوى من تحریک مى شد و مى خواستم بدانم داخل این اتاق چه چیزى هست که احمد حتى به من اجازه نمى دهد که داخل آن را نگاه کنم! تا اینکه یک روز، در فرصت کوتاهى که در همین اتاق باز بود به آرامى در را باز کردم و داخل اتاق را نگاه کردم. دیدم تا سقف اتاق اوراق کاغذ چیده شده است و یک دستگاه تایپ و تکثیر هم در اتاق هست. حالا احمد چگونه به تنهایى این همه کاغذ و مخصوصاً دستگاه تایپ را به خانه آورده بود که همسایه ها و حتى من، نفهمیده بودیم، تعجب انگیز بود.»
ناگفتـه نماند همسر ایشان هم در قسمتى از مبارزات مخفى حاج احمد آقا نقش مهمى ایفا کردهاند چنانکه حاج احمدآقا خود تصریح کردهاند و خانم طباطبایى هم در خاطرات خود گوشه اى از آن را بازگو نموده است.
-ازدواج و فرزندان
حاج سید احمد خمینی (ره) پس از تحقیق و مشورت با حضرت امام (ره) و دیگر اعضای خانواده، در تاریخ 1348/7/11 با خانم فاطمه طباطبایی، دختر فاضله حضرت آیت الله سلطانی طباطبایی که از خاندانهای شریف و محترم روحانیت در قم میباشند و اعقابشان نسل در نسل از مجتهدینِ بنامِ حوزهها بودهاند، ازدواج نمود و ثمرۀ این وصلت مبارک سه فرزند پسر به نام های: حجت الاسلام حاج سید حسن خمینی، حجت الاسلام حاج سید یاسر خمینی و حجت الاسلام سید علی خمینی میباشند. این عزیزان نور چشمان حضرت امام و مورد مهر و عطوفت آن حضرت بودهاند و مطمئناً دعای خیر امام خمینی (ره) و پدر نامداری همچون حاج احمدآقا و مادر فداکارشان بدرقه راه پرمسئولیت آنان است.
-دیدار سوم با امام خمینی (ره)
سومین سفر حاج احمد آقا به نجف در سال 1352 صورت گرفت. در اردیبهشت سال 52 همراه با همسر خود به قصد زیارت حج با گذرنامه از ایران خارج شد. احمدآقا چنانکه از خدا خواسته بود این سفر پرموفقیت را نیز همچون گذشته به انجام رسانید. او سخنهای فراوانی با پدر، از انتقالِ مسائل نهضت گرفته تا طرح سؤالات مربوط به دروس علمی و طرح مسائل حوزهها و غیره داشت که در این سفر بازگو نمود، از محضر امام کسب فیض کرد و مأموریتهای مقدس را برای سالهای آینده آموخت.
وی پس از مدتى اقامت در نجف به حج مشرف شد و در بازگشت از مکه به لبنان نیز سفر کرد و آنجا در منزل امام موسى صدر اقامت گزید و با شهید دکتر مصطفى چمران دیدار داشت.
-سفر به لبنان و دیدار با فرزندان نهضت امام خمینی(ره)
حاج احمد آقا در لبنان با امام موسی صدر مسائل منطقه، وضعیت شیعیان و مبارزۀ افتخارآمیزی که در پیش روی داشتند را ارزیابی کرده و در تماس با شهید چمران و عناصر مبارزی همچون جلالالدین فارسی، پیگیری اهداف نهضت امام (ره) در آن سامان را به بحث گذاشت و مدت اندکی نیز در پایگاه نظامی شهید چمران آموزش نظامی دید و در اواخر سال 1352 به ایران بازگشت.
دستگاه امنیتی رژیم شاه همچون گذشته در خواب غرور و نخوت شاه روزگار میگذرانید و دلخوش به دستورالعملهای شداد و غلاظ پلیسی و تعقیب و مراقبتهای بینتیجهای بود که در مقابل فراست و کیاست فرزند امام، سالهاست که رنگ باخته بود.
پس از بازگشت به ایران در تاریخ 27 اسفند 1352، اداره کل سوم ساواک طى دستورى به ساواک تهران خواستار شد: «با دادن آموزش هاى لازم به منابع و همکاران افتخارى، که مشارالیه مورد شناسایى آنان مى باشد، ترتیبى اتخاذ نمایند تا ضمن مراقبت از اعمال و رفتار وى مشخص گردد این شخص چه دستورالعملى از پدرش یا موسى صدر دریافت داشته و از نتیجه، این اداره کل را آگاه سازند.»
-روایت حاج احمد آقا از دوران مبارزه
حجتالاسلام والمسلمین حاج سید احمد خمینی(ره)، در سال 1361 به اصرار حجتالاسلام سید محمود دعائی، سرپرست روزنامه اطلاعات، برای اولین و آخرین بار به بازگویی خاطرات خویش از دوران مبارزه پرداخته است:
«در مدتی که قم بودم مثل سایر طلاب در رساندن اعلامیههای امام و یا اعلامیههائی علیه دولت و رژیم سابق به مردم تلاش میکردیم، تا کمکم به این فکر افتادم که احتیاج به وسایل تکثیر داریم. آمدم پیش آقای هاشمی در تهران. او توسط آقای توکلی یک دستگاه فتوکپی برایمان تهیه کرد و من قبلاً اطاقی را در منزل یکی از آشنایانمان اجاره کردم و آنجا مشغول کار شدیم. از کسانی که از ابتدا با ما بوده آقای موسوی خوئینیها و آقای واحدی است.
... کمکم کارمان وسعت پیدا کرد و جایمان تنگ شد. منزلی در نزدیکی منزل امام در قم بنام آقای واحدی خریدیم. پول آن را با التماس از این و آن تهیه کردیم. زیرا آقای پسندیده تا از کم و کیف قضیه مطلع نمیشدند پول نمیدادند و مطلب را هم که نمیشد بگوئی. این منزل دست و بالمان را باز کرد.
آقای موسوی خوئینیها که خود با گروههای دیگری هم ارتباط داشت یک دستگاه ماشین تکثیر برای ما تهیه کرد. قبلاً از ماشینهای سادهتر استفاده میکردیم. آقای موسوی خوئینیها دستگیر شد. توسط خانمشان به من خبر داد که ایران را ترک کنم. مدت پانزده روز رفتم پاکستان. اتفاقاً آقای هادی قم بود. اوضاع پاکستان را از او پرسیدم البته بدون اینکه ایشان مطلع شود که چه میخواهم بکنم.
بلافاصله با آقای محمد منتظری هم تماس گرفتم، آمد مرز ایران و پاکستان. این دو هفتهای که پاکستان بودم تجربههای خوبی کسب کردم. در مراجعت، آقای واحدی را از کم و کیف قضیه مطلع کردم و در ضمن شخصی به ما معرفی شد تا در ایران به وسیله او با گروهی دیگر همکاری نمائیم. اتفاقاً ما مشغول چاپ کتاب «خدمت و خیانت روشنفکران» جلال بودیم.
در ضمن برای اینکه مطمئن شویم از نظر اعتقادی کارمان صدرصد درست باشد با آقای خامنهای در مشهد تماس گرفتیم که مأمور تماس، من شدم و بارها پیش ایشان رفتم و ایشان را هم تا اندازهای در جریان کارهایمان قرار دادم، البته در این موقع آقای هاشمی زندان بود و الّا با ایشان هم مشورت میکردیم. [به هر حال] بوسیله شهید منتظری با گروه فوق ارتباط برقرار کردیم.
در اوائل، همسرم مسئول ارتباط با آنان شد تا مطمئن شوم کسی از طرف مقابل ما را زیر نظر نگیرد. کار هم بدین صورت میشد که هفتهای دو روز صبحها آنها وسایلی که داشتند در قبرستان نو در مقبرهای میگذاشتند و عصر آنها را برمیداشتیم و هفتهای دو روز ما این کار را میکردیم. به محمد منتظری پیغام دادم این کار مشکل است، ما هم حاضر نیستیم با گروهی که دقیقاً نمیشناسیم بصورت آشکار کار کنیم. او که در آن موقع با آقای غرضی و آقای جنتی [علی] در سوریه کار میکرد، فردی را فرستاد پیش من بنام سعید که بحمدالله هم امروز مشغول کار برای جمهوریای هستند که خود زحمتش را کشیدهاند.
مشکلی از حیث کار نداشتیم. مجموعه ما تمام دستگاهها را داشتیم، از کاغذ خردکنی گرفته تا چاپ. با دستگیری آقای خوئینیها تصمیم گرفتیم آقای خاتمی را وارد عمل کنیم که بحمدالله ایشان از هر حیث ما را یاری کردند.
آقای هاشمی دستگیر شد؛ بدنبال دستگیری او ناچار با اصفهانیهایی که یکی دو نفر آنان را آقای هاشمی به من معرفی کرده بود تا در صورتیکه دستگیر شد با آنان تماس بگیریم (این کار را بعد از یکی دو هفته کردم) که یکی از آنان آقای روحانی، روحانی خوب اصفهان است. بدنبال آن یک خانه تیمی در اصفهان و یکی در تهران تشکیل دادیم. البته آقای روحانی را در جریان این کار نگذاشتیم چون احتمال دستگیری ایشان زیاد بود. متأسفانه بین دوستان سوریه اختلاف جزئی پیدا شد که نزدیک بود دامن ما را هم بگیرد تا من بودم نگذاشتم ولی وقتی من رفتم به عراق و بدنبال شهادت برادرم در آنجا ماندگار شدم یکی دو مصادره در قم صورت گرفت. که آقای واحدی در یکی از آنها شرکت داشت در نامهای که برایم بوسیله یکی از دوستان که آن هم بوسیله آشیخ عباس معروف...
– شهید اندرزگو...؟
- بله، بوسیله آن سید جلیل القدر بدستم رسید در این نامه این مسئله را جدی مطرح کردند. از همانجا تذکر دادم که این کار به صلاح کار تشکیلاتی مانمیباشد، ولی بر سر مسئلهای که هنوز اجازه ندارم بگویم این کار بالا گرفت و وسایل انتشاراتی که در یکی دیگر از منازل تیمی بود که سعید (واسطه) از آن مطلع بود شبانه به منزل تیمی دیگر انتقال پیدا کرده بود.
یکی از دوستان در مصاحبهاش گفته بود که سینمای قم را من و یا گروه ما منفجر کردهاند. در حالیکه این با واقعیت تطبیق نمیکند. شهید اندرزگو شبی را در منزل ما گذراند که مدعی بود این کار را در همان روز انجام داده است.»
-سفر آخر به عراق، فصل جدید مبارزات حاج احمد خمینی(ره)
پس از 14 سال درخشش وتلاش در دو جبهه درس ومبارزه، حاج احمد آقا ایران را به قصد نجف ترک کرد و این در حالی بود که رابطه رهبری انقلاب با حوزههای علمیه و مبارزین داخل کشور به گستردهترین و مطلوبترین وجه ممکن رسیده بود. تکلیف گروههای مخالف رژِیم از لحاظ پایبندیشان به رهبری قیام روشن گردیده و در صفوف انقلابیون پالایش لازم صورت گرفته بود. کانالهای ارتباط با نجف برقرار و شبکۀ ارتباط روحانیت و مؤمنین به نهضت امام در سطح کشور، به همت یاران فداکار امام و فرزند مجاهدش تنظیم شدهبود.
از سوی دیگر فرزند خمینی کبیر که چندین سال درس خارج فقه و اصول را از محضر بزرگان حوزۀ قم فرا گرفته بود، برای تکمیل نیازهای علمی خویش و یافتن پاسخ پرسشهای علمیاش، فرزانهای چون امام را میطلبید.
همرزمان او پس از دستگیری در سال 56 به وی پیغام دادند که بخشی از روابط مبارزاتی آن عزیز لو رفته و باید ایران را ترک کند. بدین ترتیب حاج احمد برای چهارمین و آخرین بار وطن را به قصد انجام رسالتی دیگر به سوی نجف اشرف ترک کرد.
دیدن داغ جگرسوز استاد، همراه، همرزم و تنها برادر مهرباناش، شهید آیتالله حاج آقا مصطفی خمینی در آبان ماه 1356 در نجف اشرف، ابتلا و امتحانی خطیر برای حاج احمد داغدار بود. امتحانی که پدر، آنرا لطف خفیۀ الهی نامید. حاج احمدآقا پس از شهادت برادر، فصل جدیدى از حیات سیاسى خود را آغاز کرد. در 15 آبان، امام خمینى(ره) ایشان را وصى خود قرار داد. منابع ساواک هم گزارش دادند: «حاج احمدآقا گویا جانشین مصطفى خمینى شده است.»
این شهادت آغازگر خیزش 19 دیماه قم و سپس چهلمهای پیاپی و پدید آمدن صحنه کارزارِ پیروان امام با دژخیمان رژیم، در میدانی به وسعت سرتاسر ایرانِ بزرگ گردید. بنا به نقل یاران امام در نجف، به محض ورود حاج احمد آقا در سال 56 به نجف اشرف، شهید بزرگوار آیتالله حاج آقا مصطفی به اعضای دفتر و روحانیون مبارز آنجا تأکید میفرمود که از آن پس در تنظیم امور سیاسی و مبارزاتی به وی مراجعه کنند.
احمدِ خستگیناپذیر در آن ایامِ پرحادثه، در نجف اشرف توانست خلاء وجود بابرکت شهید حاج آقا مصطفی را در کنار پدر پر کند. با رهبری الهی حضرت امام خمینی(ره)، دامنۀ قیام به سراسر ایران و به جمع دانشجویان و مسلمانان انقلابی خارج از کشور کشیده شد و در این میان، حاج احمد، رازدار امین امام و حامل پیامهای پی در پی رهبر و نقطۀ اتصال شبکۀ گسترده ارتباطها بود.
تماسها و فعالیتهای یادگار امام در نجف نیز در منگنۀ مراقبتها و کنترلهای دائمی ساواک و مأمورین امنیتی سفارت شاه در بغداد قرار داشت و علاوه بر اینها، سازمان امنیت عراق نیز در همکاری با ساواک، مأمورینی ویژه برای کنترل تماسهای آن مهاجر الی الله گمارده بود.
-علت هجرت امام خمینی(ره) به پاریس از زبان حاج احمد آقا
در این هجرت و ماجرای شگفت نیز، حاج احمد، مشاور و همراه پدر بود. و این نقش تا بدان حد آشکار و مؤثربود که حضرت امام خمینی(ره) حتی در وصیتنامه جاودانۀ خویش نیز از آن یاد کرده و تصریح میفرماید که تنها مشاورِ آن حرکت تاریخی و تاریخ ساز، «احمد» بوده است. از چگونگی همراهِ همیشگیِ امام، در قسمتی از خاطرات شنیدنیاش از آن هجرت بزرگ چنین نقل میکند:
«علت هجرت امام به پاریس، به جریاناتی که چند ماهی قبل از این تصمیم روی داد، برمیگردد. با اوجگیری مبارزات مردم ایران، دو دولت ایران و عراق در جلساتی متعدد که در بغداد تشکیل گردید، به این نتیجه رسیدند که فعالیت امام نه تنها برای ایران که برای عراق هم خطرناک شده است. توجه مردم عراق به امام، و شور و احساسات زائرین ایرانی چیزی نبود که عراق بتواند به آسانی از کنار آن بگذرد.
و بدین جهت برادر عزیزمان آقای دعائی را خواستند تا خیلی روشن نظرات شورای انقلاب کشور عراق را به عرض امام برساند. آقای دعائی نظرات عراق را برای حضرت امام بیان داشت که ملخص آن عبارت است از:
حضرتعالی چون گذشته میتوانید در عراق به زندگی عادی خود ادامه دهید ولی از کارهای سیاسیای که باعث تیرگی روابط ما با ایران میگردد، خودداری نمایید.
در صورت ادامۀ کارهای سیاسی باید عراق را ترک کنید.
تصمیم امام، معلوم بود. رو کردند به من و فرمودند: «گذرنامۀ من و خودت را بیاور» و من چنین کردم. آقای دعائی عازم بغداد شد ولی از گذرنامهها خبری نشد.
چندی بعد سعدون شاکر رئیس سازمان امنیت عراق خدمت امام رسید و مطالبی در ارتباط با روابط ایران و عراق، اوضاع عراق و منطقه و گزارشاتی از این دست را به عرض امام رسانید، ولی در خاتمه چیزی بیشتر از پیغام قبلشان نداشت. امام خیلی صحبت کردند که متأسفانه ضبط نشد؛ مثلاً فرمودند: «من هر کجا بروم و فرشم را (اشاره به زیلوی افشار) پهن کنم، منزلم است.» و یا گفتند: «من از آن آخوندها نیستم که تنها به خاطر زیارت، دست از تکلیفم بردارم.» و از این قبیل...
با اجازۀ امام، تصمیم معظمله مبنی بر سفر به کویت، به دوستان نزدیکمان در نجف گفته شد؛ به 7 – 8 نفر از خصوصیترین افراد. بلافاصله دو دعوتنامه برای من و امام توسط یکی از دوستانمان در کویت تهیه شد. (نام فامیل ما مصطفوی است، لذا دولت کویت تشخیص نداده بود). سه ماشین سواری تهیه شد و فردای آن روز بعد از نماز صبح حرکت کردیم. در یکی از ماشینها، من و امام و در دو تای دیگر دوستان نزدیک...
از مرکز شخصی آمد که خلاصۀ صحبت یکساعتهاش این بود که ورود ممنوع!
بازگشتیم؛ عراقیها منتظرمان، اهلاً و سهلاً. از دو بعد از ظهر تا 11 شب معطلمان کردند. مرحوم املایی با زرنگی خاص خودش، روانۀ بصره شد و نجفیها را از چند و چون قضیه آگاه ساخت و با مقداری نان و پنیر و کتلت و از این قبیل چیزها برگشت. امام شدیداً خسته شده بودند و من برای ایشان شدیداً متأثر بودم. امام از قیافۀ من فهمیدند که من از این که ایشان را این همه معطل کردند، ناراحتم. گفتند: «تو از این قضایا ناراحت میشوی؟» گفتم: «برای شما شدیداً ناراحتم.» گفتند: «ما هم باید مثل بقیه در مرزها بلا سرمان بیاید تا یکی از هزارها ناراحتیای که بر سر برادرانمان میآید لمس کنیم؛ محکم باش.» گفتم: «چشم».
در حالی که ما توی اطاق کثیف [در مرز کویت و عراق] گِرد امام، که دراز کشیده بودند، جمع شده بودیم، تفألی به قرآن زدم:«اذهب الی فرعون انه طغی، قال رب اشرح لی صدری و یسّرلی امری»باور کنید که نیروی تازهای گرفتم... چهار نفری عازم بصره شدیم. در هتلی نسبتاً خوب و تمیز، شب را به صبح رساندیم. من و امام در یک اطاق، آقایان فردوسی و املایی در اطاق دیگر. با تمام خستگیای که امام داشتند، بعد از سه ساعت استراحت، برای نماز شب بلند شدند.
نماز صبح را با امام خواندم و بعد از نماز، از تصمیمشان جویا شدم. گفتند: «سوریه» گفتم: «اگر راه ندادند، اگر آنها هم برخوردی مثل کویت کردند، بعد کجا؟» کشورهای همسایه یکی یکی بررسی شد، فرانسه را پیشنهاد کردم، زیرا توقف کوتاهمان در فرانسه میتوانست مثمر ثمر باشد و امام میتوانستند بهتر مطالبشان را به دنیا برسانند؛ امام پذیرفتند.
ساعت 8 صبح به مأموران عراقی گفتم: میخواهیم برویم بغداد. گفتند: میتوانید برگردید نجف. گفتم نمیرویم. ساعتی بعد آمدند که مرکز میگوید تصمیمتان چیست؟ گفتم: «پاریس...»
شب را در بغداد بودیم؛ دوستانمان را دوباره دیدیم. امام همان شب برای زیارت به کاظمین(علیهما السلام) مشرف شدند؛ احساسات مردم عجیب بود.
مأموران، آقای دعایی را خواستند؛ با حالتی متغیر برگشت. خجالت کشید که به امام بگوید؛ به من گفت که گفتند امام دیگر برنگردد!!!
رسیدیم پاریس... همان شب را از کاخ الیزه آمدند پیش من که: «ما مواجه شدیم با این قضیه، چه بخواهیم و چه نخواهیم، آیتالله آمده است. اگر مطلع میشدیم نمیگذاشتیم». وقت خواستند. امام گفتند بیایند. آمدند و گفتند حق ندارید کوچکترین کاری انجام دهید، و امام گفتند: «ما فکر میکردیم این جا مثل عراق نیست، من هر کجا بروم حرفم را میزنم؛ من از فرودگاهی به فرودگاهی دیگر و از شهری به شهری دیگر سفر میکنم تا به دنیا اعلام کنم که تمام ظالمان دنیا، دستشان را در دست یکدیگر گذاشتهاند تا مردم جهان صدای ما مظلومان را نشنوند ولی من صدای مردم دلیر ایران را به دنیا خواهم رساند، من به دنیا خواهم گفت که در ایران چه میگذرد.
بخش دوم این گزارش منتشر خواهد شد



